saravikija.wordpress.com
معجزه
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می خورد که واقعیه. دوستم تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده ی اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده ی…