javanan-e-emrooz.com
قسمت هشتم: داستان صدای باران
قسمت هشتم – تقه ای به در خورد و مهناز بدون اجازه وارد اتاق شد . همان لحظه محبی دست من را گرفت و به سمت خود کشاند طوریکه تقریبا در آغوشش جای گرفته بودم. خواستم اعتراض کنم ولی نتوانستم… …