masoudz.com
زهره
با دست آزادش آروم چادرشو تا نیمه کشید روی صورتش… سیاهی چادر گرمای هوا رو چند برابر میکرد ولی خب کاریش نمیشد کرد… راننده از توی آیینه برای صدمین بار نگاهش کرد… بمحض اینکه راننده چش…