ahmad shamloo

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کجو پیچِ سرما
آتش را
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

— 

Ahmad Shamlou - Roozegaare Gharibi Ast (1385) - These are Strange Days (2006)

dahaanat raa mibooyand 
mabaadaa gofte bashi doostet midaaram
delat raa mibooyand
roozegaare gharibist naazanin

va eshgh raa
kenare tirake raahband
taaziyaane mizanand
eshgh raa dar pastooye khaane nahaan baayad kard

dar in bonbaste kajoo piche saremaa
aatash raa
be sookhtbaare sorood o she'r
foroozaan midarand
be andishidan khatar makon
roozegaare gharibist, naazinan

aan ke bar dar mikoobad shabaahengaam
be koshtane cheraagh aamade ast
noor raa dar pastooye khaane nahaan baayad kard

aanak ghasaabaanand
bar gozargaahaa mostaghar
baa konde o saatoori khoonaalood
roozegaare gharibist, naazanin

va tabassom raa bar labhaa jaraahi mikonand
va taraaneh raa bar dahaan
shogh raa dar pastooye khaane nahaan baayad kard

kabaabe ghanaari
bar aatashe soosan o yas
roozegaare gharibist, naazanin

eblise pirooze mast
soore azaaye maaraa bar sofre neshaste ast
khodaa raa dar pastooye khaane nahaan baayad kard

—————

They smell your mouth
Lest you’ve said “I love you”
They smell your heart
These are strange days, darling

And Love is
Lashed
Against the boom-gate
So he hides Love in a bunker

In this cold and twisted stalemate
Song and poetry are fuel
To keep ablaze
The fire
These are strange days, darling.

The one who knocks at your door late at night
Has come to kill the lights
So she hides Light in a bunker

There are butchers
Stationed at the boulevards
With stumps and bloody axes
These are strange days, darling

And they surgically slice out the smile from the lips
And the song from the mouth
So he hides Passion in a bunker

Grilled canary
Over a fire of lily and jasmine
These are strange days, darling

Lucifer, drunk with victory
Has sat at the table of our mourning banquet
So she hides God in a bunker

Autograph of “Separation” (1975) – a poem by Ahmad Shamloo (1925-2000), one of the most celebrated figures of contemporary Iranian literature.

SEPARATION

How impatiently I want you
separation is the bitter inspection of a grave by the living!

How impatiently I seek you!
On the back of a wild horse, as if
fresh tamed
unsettled.

And distance
is a useless experience.

The smell of your shirt
here
and now. –

Mountains in distance
are cold.
My hand
in an alley and in bed
searches the familiar presence of your hand,
and thinking the path
lodges despair
row after row.

Without the whisper of your fingers
only. –
And the world of all greetings is empty.

Translation: Kamal Parsi-Pour (ombredesfleurs.tumblr.com)

From the porch
I bend toward the dark alley
And I cry on behalf of
All the hopeless people
There is no bigger dream left for me
Than rising to search for a lost cry
With or without the help of a small
lantern
Everywhere on this earth or
Every corner of this sky
A cry that arose from my soul one
night
From an unknown need
Oh, all the gates of this universe!
Help me find your lost cry.
—  Ahmad Shamloo

Ahmad Shamlu (احمد شاملو‎) 1925 - 2000

Persian poet, writer, and journalist. Shamlou is arguably the most influential poet of modern Iran. Shamlou’s poetry is complex, yet his imagery, which contributes significantly to the intensity of his poems, is simple. As the base, he uses the traditional imagery familiar to his Iranian audience through the works of Persian masters like Hafiz and Omar Khayyam. For infrastructure and impact, he uses a kind of everyday imagery in which personified oxymoronic elements are spiked with an unreal combination of the abstract and the concrete thus far unprecedented in Persian poetry, which distressed some of the admirers of more traditional poetry.

Shamlou has translated extensively from French to Persian and his own works are also translated into a number of languages. He has also written a number of plays, edited the works of major classical Persian poets, especially Hafiz. His thirteen-volume Ketab-e Koucheh (The Book of Alley) is a major contribution in understanding the Iranian folklore beliefs and language. He also writes fiction and Screenplays, contributing to children’s literature, and journalism.

 

 

سکوت

دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت، 
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.


ﺑﺮﻑ …
نیما یوشیج

“ﺯﺭﺩﻫﺎ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﻗﺮﻣﺰﯼ ﺭﻧﮓ ﻧﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﺑﯽ ﺧﻮﺩﯼ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ .

ﺻﺒﺢ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﻩ ‘ﺍﺯﺍﮐﻮ’ ﺍﻣﺎ
'ﻭﺍﺯﺍﻧﺎ’ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﺮﺗﻪ ﯼ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﯼ ﺑﺮﻓﯽ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﺵ ﺁﺷﻮﺏ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﻫﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﮕﺮﻓﺘﻪ ﻗﺮﺍﺭ .
'ﻭﺍﺯﺍﻧﺎ’ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺳﺨﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ
ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﮐﺶ ﺭﻭﺯﺵ ﺗﺎﺭﯾﮏ

ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻫﻢ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩ
ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﻧﺎ ﻫﻤﻮﺍﺭ
ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﻧﺎ ﻫﺸﯿﺎﺭ”


شعر: نیما یوشیج؛
خوانش: احمد شاملو؛
آواز: فرهاد مهراد؛
ترانه و تنظیم: ناصر چشم آذر

Made with SoundCloud

There will be a day that we find our Doves
And kindness will hold beauty’s hand
The day where the smallest song, is a kiss
And every human is the others bother
The day where no one locks their door
And only one heart is enough for the rest of your life …
.
.
.

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان
برای هر انسان برادری‌ست.

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند قفل،
افسانه‌ یی‌ست و قلب برای زندگی بس است.

روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی که دیگر نباشم

Ahmad Shamlou - احمد شاملو

آزادی از اکتاویوپاز

کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می‌پروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان می‌زید.

قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد.
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و
دست‌های زندانی.

آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.

انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمی‌آید!

شعر آزادی ترجمه احمد شاملو 

شاملو


اول دفتر… / احمد شاملو / کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه 3 / 4/مرداد /1358
……………….
روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم‌اکنون نهاد تیرهٔ خود را آشکار کرده است و استقرار سلطهٔ خود را بر زمینه‌ای از نفی دموکراسی، نفی ملّیت، و نفی دستاوردهای مدنّیت و فرهنگ و هنر می‌جوید.
اینچنین دورانی به ‌ناگزیر پایدار نخواهد ماند و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتکِ سنگین خویش درهم خواهد کوفت.امّا نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی‌گمان سخت کمرشکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق‌زده هر اندیشهٔ آزادی را دشمن می‌دارند و کامگاری خود را جز به‌شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیرممکن می‌شمارند. پس نخستین هدفِ نظامی که هم‌اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام‌های خود را با به ‌آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به‌هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به‌ مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همهٔ متفکران و آزاداندیشان جامعه است.
اکنون ما در آستانهٔ توفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله‌کنان به ‌حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می‌توان به‌دخمه‌های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی‌امان بگذرد. امّا رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمی‌کند. هر فریادی آگاه ‌کننده است، پس از حنجره‌های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.
سپاه کفن‌پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به‌میدان آمده‌اند. بگذار لطمه‌ای که بر اینان وارد می‌آید نشانه‌ای هشداردهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق‌های ساکن این محدودهٔ جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است.